تبليغاتX
ویرجینیا - بچه‌هاي پاركينگ "ساسان"

ویرجینیا

پاتوق دانشجوئي بچه‌هاي حديث

بچه‌هاي پاركينگ "ساسان"




     چند هفته‌ائيست غروب جمعه‌ها، در ساختمان مقابل بيمارستان "ساسان"  مجبور به گذراندن چند ساعتم. تاكسي روبروي بيمارستان ساسان نگه مي‌دارد و من عرض خيابان را طي مي‌كنم تا به آن طرف بلوار كشاورز بروم.  گذشتن من از عرض خيابان به دقيقه نمي‌كشد اما در اين ثانيه‌ها تصاويري مي‌بينم كه حيفم آمد آن را براي شما توصيف نكنم. هر چند امروز نوبت مطلب "سوپر انقلابي‌هاي خسته" بود اما اين مطلب باشد مقدمه آن مطلب.

بچه‌هاي پاركينگ ساسان خسته‌اند و رنجور، منتظرند تا چند ملاقات كننده سراغشان بيايند و آنها درد دل كنند و از زخم‌هايشان بگويند اما كو آدم‌هاي با انصاف تا بزم جمعه‌يشان را به هم بزنند و يادي از آنها بكنند. كسي نمي‌آيد و آنها مجبورند به كنار پياده رو بيايند و خود را با تماشاي آدم‌هاي جور واجور سر گرم كنند و يا اينكه به وسط بلوار كشاورز بيايند و ساعتي را با سبزه‌هاي دود گرفته و درختان روغن گرفته سر كنند.

اما من بعد از آن مصاحبه‌ائي كه با مرتضي انجام دادم ديگر جرات رفتن به بيمارستان ساسان را - يا بهتر آن است كه بگويم توفيق آن - نداشتم.

از پنجره‌ي ساختمان، بيمارستان ساسان را مي‌شمارم، دوازده طبقه است تا طبقه هفتم، همه آزادند تا به ملاقات بيمار بروند اما از طبقه هفتم تا دواز‌دهم ممنوع است تا كسي جانبازهاي خاص را نبيند، جانبازهائي كه وقت مردنشان فرا رسيده و بايد و حتما بايد بميرند تا تيتر روزنامه‌ها و خبرها نشوند. من در اين چند ساعت در اين ساختمان چند طبقه آن هم در غروب جمعه طاقتم طاق مي‌شود بماند به آن همه جانبازي كه سال‌ها در اين اتاق هاي تنگ و تاريك با بيمارستاني چند طبقه كه حيات  ندارد  و نه درخت و سبزه ائي مجبور به گذراندن باقي مانده‌ي عمرشان هستند.

مطمئنا هر چند وقت يك باز از "خودكشي" يك جانباز در مقابل مجلس يا بنياد جانبازان و يا همين بيمارستان ساسان خبرهائي را شنيده باشيد شايد خنده دار به نظر بيايد اما واقعيت دارد.



***


* برای مرتضا که تمام شهر برایش پارکینک ساسان است

 

 میم مثل مادر، میم مثل مجنون، میم مثل ماهی، مرتضی مثل مجنون. دارد بالا و پائین می‌رود از دنیا سقوط می‌کند. نفس می‌کشد مثل ماهی که می‌میرد بدون آب. مرتضی مثل ماهی. مرتضی از دنیا بیرون می‌پرد، بالا و پائین می‌رود نفس‌هایش و می‌گرید برای دوستانش که حال دیگر نیستند.

مرتضی را می‌گویم همو که "سپهر" شعر شیمیائی‌اش را به سبک نفس‌های مرتضا سرود و یک دو داستان حماسی‌اش را از روایت هاي  دردآلود مرتضی به رشته تحریر در آورد.

گفتم یک مصاحبه برای خبرگزاری گفت ننویس. گفتم چرا؟ نگفت که ما خواهیم مرد خیلی زود تر چه بنویسی چه ننویسی. نگفت آنها خواهند آمد با آمپولی از هوا و ما خواهیم مرد خیلی زودتر تا خیلی از حرف‌ها را نزنیم.

نگفت ولی من فهمیدم از چشمانش، از سرفه‌هائی که آژیر می‌کشید برای مرگ، برای من و تو تا وضعیت شهر قرمز نَماند و...نماند.

و من ننوشتم تا آنها پشت میز ریاستشان هر روز لوح تقدیر بگیرند و برای نفس‌های آتش گرفته بچه‌های ساسان جیغ بنفش بکشند. ننوشتم تا آنها هر ماه با همسران و فرزندانشان در رستوران‌های طلائیه و هویزه، کباب داغ سفارش دهند به حساب بیت المال و تابستان‌ها به ویلای شمال بروند برای تعطیلات.

اُف! بر  آدم هائي كه نمی‌دانند اگر مرتضی‌ها نبودند، سرشان بر بالای دار بود و فرزندشان کنیز سربازان بعثی بودند و آُف! بر ما که هنوز که هنوز است اسیر مشتی الفاظیم که از مرز معنا عبور نکرده‌اند.

مرتضا ! خوب می‌دانم میدان ولی عصر جائی نیست که بتوان در آن نفس کشید، وسط آن همه دود و دم شما را مصلوب نگه داشته‌اند تا آیندگان عبرت بگیرند که خودشان را خرج انقلاب نکنند. آری مرتضا! لازم است تا نسل شما منقرض شود و در پارکینک ساسان سال‌های پس از جنگ را سپری کنید.

می‌گفت: برای گذر از انقلاب به جمهوریت باید هزینه‌ها حذف شوند. اندیشه‌ها وریشه‌ها شماها بودید با رفتنتان عَلم خمینی بر زمین می‌ماند و آنان که منتظرند هجوم خواهند آورد و میراث خمینی (ره) را به یغما خواهند برد.

 مرتضا می‌گفت: از امروز کسی در ساسان منتظر من نیست. فردا تیتر روزنامه‌هاست: یک نفر تنها یک نفر از آمار چند میلیونی کم شده است، همین.

مرتضا! هر نفسی که فرو رود، مُمد حیات است و چون برآید مفرّح ذات. ولی برای تو اینکونه نیست، نمی دانند هر نفسِِِِِ تو، ترکشی است که بدنت را ذره ذره آب می‌کند و نفس‌هایت بوی گوشت سوخته می‌دهد. مرتضا! با هر نفست که برآید بالا میروی و پائین می‌رود انسان و سقوط می‌کند برج‌های مراقبت، سقوط می‌کند وجدان‌های خواب گرفته، آدم‌های عافیت طلب، ریشمندان بی‌ریشه، همه سقوط می‌کنند و تو بالا می‌روی، بالا.

مرتضا! همه فکر می‌کنند که شماها شیمیائی شده‌اید! تمام آدم‌ها شیمیائی‌اند و نمی‌دانند! و گرنه چرا کسی نفس نمی‌کشد اینجا، پیش چشم این همه کفتار!

راستي! خود کشی آن جانباز از طبقه پنجم ساسان یک طور کم آوردن نبود؟! من پرسیدم.

 جانباز شو تا بهت بگم کم آوردن یعنی چی! مرتضا گفت.

من می‌فهم مرتضا، انگار کن، بچه‌ها در میدان مین گیر افتاده‌اند و بیم آن می‌رود تا عن قریب به محاصره در آیند. کسی باید کاری کند عاقلانه. فردی بی‌درنگ خودش را  پرتاب می‌کند تا دیگران نجات پیدا کنند. انگار کن، پرتاب می‌کند خودش را از طبقه پنجم ساسان تا دیگران نجات پیدا کند، تا کسی شاید صدای اعتراض این جماعت گیر افتاده در پارکینک ساسان را بشنود و کاری کند برای نجات آنها، این طور نیست مرتضا!

زمین نم پس نمی دهد  

و روی تختها هر لحظه کبوتری زنده به گور می شود 

خاربرچشم من اگردروغ بگویم !؟














* اين مطلب در سال هشتاد و شش در نشريه"تسنيم" به مدير مسئولي آقاي علي شريعتي به چاپ رسيده بود.


+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 12:48  توسط "علوم‌حديثيا "  |